|
يه مارگيري نشسته بود دم لونه يه مار خوش خط وخالي. مي خواست بگيردش يکي از اولياي خدا که منطق حيوانات رو هم ادراک مي کرد از اونجا مي گذشت ماره رو کرد به اين عبد صالح خدا و گفت: اين مي خواد منو بگيره.خيال کرده مي تونه منو بگيره. رفت و بعد از چند دقيقه که برگشت ديد که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کيسه داره مي بره.به ماره گفت تو که گفتي نمي تونه منو بگيره.پس چي شد؟ ماره گفت:من عاشق يکي از اسماء خداوند هستم. اين منو قسم داد به اون اسمي که عاشقشم. گفت خستم کردي ديگه بيا بيرون. اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بيرون. گفتم ولش کن اسم حبيبم رو برده بذار برم تو دامش يک اگر با يک برابر بود... معلم پاي تخته داد ميزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود ولي آخر کلاسيها, لواشک بين خود تقسيم ميکردند وان يکي در گوشه اي ديگر "جوانان" را ورق ميزد براي اينکه بيخود هاي و هو ميکرد و با آن شور بي پايان تساويهاي جبري را نشان ميداد با خطي خوانا بر روي تخته اي کز ظلمتي تاريک غمگين بود تساوي را چنين نوشت: يک اگر با يک برابر است. از ميان جمع شاگردان يکي بر خاست, هميشه يک نفر بايد به پا برخيزد... به آرامي سخن سر داد: تساوي اشتباهي فاحش و محض است. نگاه بچه ها به يک سو خيره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسيد : اگر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز يک با يک برابر بود؟ سکوت مدهشي بود و سوالي سخت. معلم با خشم فرياد زد آري برابر بود و او با پوزخندي گفت: اگر يک فرد انسان واحد يک بود آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود آنکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود اگر يک فرد انسان واحد يک بود آنکه صورت نقره گون, چون قرص مه ميداشت بالا بود و آن سيه چرده که ميناليد پايين بود؟ اگر يک فرد انسان واحد يک بود اين تساوي زير و رو مي شد حال ميپرسم يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفتخوران از کجا آماده مي گرديد؟ يا چه کس ديوار چين ها را بنا ميکرد؟ يک اگر با يک برابر بود پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟ يا که زير ضزبت شلاق له ميگشت؟ يک اگر با يک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس ميکرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد: يک با يک برابر نيست.... . ميگن يه مطربي بود در مشهد به نام کريم تار زن.آلوده بود.خيلي بد بود.تارش سر شونش بود.داشت مي زد و مي رفت.تو راه ديد يه جايي جمعيت خيلي زياده.دم بازار فرش فروشاي مشهد.پرسيد چه خبره اينجا؟گفتن که آسيدهاشم نجف آبادي اينجا منبر ميره(ايشان اهل دل بود.صاحب نفس بود.نفسش در مردم اثر مي کرد).کريم تار زن يه مرتبه با خودش گفت که بريم در خونه خدا.ببينيم اين چي مي گه که اين قدر مردم جمع ميشن تا تو نگاه مي کني کار من آه کردن است... اي به فداي چشم تو اين چه نگاه کردن است خدا توبه کرد به سوي اين کريم تارزنه.وارد مسجد شد.شلوغ بود.همون دم در که مردم کفشاشونو در ميارن زانو زد و نشست.مرحوم آسيد هاشم رو منبر نشسته بود.ديد يه مشتري براش اومده.از اون مشترياي عالي.بحثشو عوض کرد آورد توي توبه و رحمت و مغفرت حق.با لحن شيريني که داشت شروع کرد اين ابيات معروف رو خوندن: باز آي باز آي هر آنچه هستي باز آي... گر کافر و گبر و بت پرستي باز آي اين درگه ما درگه نوميدي نيست........ صد بار اگر توبه شکستي باز آي تارزنه شروع کرد گريه کردن.دستشو بلند کرد.صدا زد آي آقا يه سوال دارم ازت.سرها برگشت عقب ببينن سائله کيه.ديدن مطربه اومده.آلودهه اومده. ـسوالت چيه؟بپرس ـگفت رو منبر از قول خدا داري مي گي باز آي باز آي هر آنچه هستي باز آي.سوالم اينه که اگه من آلوده برگردم رام مي ده؟آخه من خيلي بدم. ـگفت عزيز دلم خدا در خونشو برا تو وا کرده.منم برا تو منبر رفتم.خدا اين مجلسو برا تو آماده کرده.کريم تارشو بلند کرد زد زمين.تار شکست.گفت آقاي نجف آبادي قيامت شهادت بده که من آمدم.آشتي کردم. يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست
به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم...
يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا
دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم...
يادمان باشد اگر از پس هر شب روزيست
دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم...
يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم
طلب سوختن بال و پر کس نکنيم... پل سارتر :
از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد {****************************************} وین دایر: این شمایید که به مردم می آموزید که چگونه با شما رفتار کنند {****************************************} ناپلئون : من در جهان یک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام {****************************************} مارکز: هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران {****************************************} کانت : چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی مثل من رفتار کن {****************************************} چارلی چاپلین : خوشبختی فاصله این بدبختي است تا بدبختي ديگر يا علي
ز ليلي من شنيدم يا علي گفت به مجنون چون رسيدم يا علي گفت مگر اين وادي دارالجنون است که هر ديوانه ديدم يا علي گفت نسيمي غنچه اي را باز ميکرد به گوشش غنچه کم کم يا علي گفت يقين پروردگار آفرينش به موجودات عالم يا علي گفت ضمير خاک آدم را سرشتند چو بر مي خاست آدم يا علي گفت مسيحا هم دم از اعجاز ميزد ز بس بيچاره مريم يا علي گفت علي را ضربتي کاري نميشد گمانم ابن ملجم يا علي گفت مگر خيبر ز جايش کنده ميشد يقين آنجا علي هم يا علي گفت... پنجره باز و بسته كن
قدرت عشق بنازه که به یک تیر نگاه
جان شیرین بفروشند دو دیوانه به هم من به حال دل خود خندم و دل نیز به من چه تعجب که بخندند دو دیوانه به هم ******************************************************* خوشا آنان که الله يارشان بي به حمد و قل هو الله کارشان بي خوشا آنان که دائم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بي
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم در زمان حضرت سليمان دو تا گنجشک يه گوشه اي نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت مي کرد . مي گفت تو محبوبه مني . تو همسر مني. دوستت دارم. عاشقتم . چرا به من کم محبتي؟ چرا محلم نميذاري؟ فکر کردي من کم قدرت دارم تو اين عالم عيال؟ من اگه بخوام مي تونم با نوک منقارم تخت و تاج سليمان رو بردارم بندازم تو دريا . باد که مسخر سليمان بود پيام رو به گوش سليمان رسوند. حضرت تبسمي کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بياريد پيش من. آوردند. سليمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بينم. گفت من چنين قدرتي ندارم. سليمان گفت پس الان به همسرت گفتي؟ گفت خوب شوهر گاهي جلو همسرش کلاس مياد يه خالي اي مي بنده. عاشق که ملامت نميشه. من عاشقم. يه چي گفتم ولي يا نبي الله واقعا دوسش دارم. اين به ما محل نميذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اينکه به تو اظهار محبت ميکنه چرا محلش نميدي؟ گفت يا نبي الله چون دروغ ميگه هم منو دوست داره هم يه گنجشک ديگه رو. مگه تو يک دل چند تا محبت جا ميگيره؟ اين کلام در دل جناب سليمان چنان اثري گذاشت که تا چهل روز گريه مي کرد و فقط يک دعا مي کرد. مي گفت الهي دل سليمان رو از محبت غي
ر خودت خالی کن |
|